با شروع قرن 20 دنیای موسیقی شاهد تحولات چشمگیر در مسیر خود بوده است. دنیای پیچیده این قرن بی شك نیازمند بیان موسیقایی بود كه شاخص عصر خود بوده و محدود به گام ها و فواصل مرسوم نباشد. به همین دلیل هارمونی دیاتونیك جای خود را به هارمونی كروماتیك داده و اصطلاحاتی مانند آتونالیته، پلی تونالیته، پلی مدالیته و … شكل میگیرند.در واقع بعد از اعمال اعتدال فواصل (چه بطور مساوی و چه به صورت دیگر) در موسیقی غربی، كوچكترین فاصله قابل اجرا كه ارزش زیباشناسانه و موسیقایی دارد، نیم پرده بود كه در سنت شكنی قرن 20 مبنای كار آهنگسازان آتونال مانند شوئنبرگ قرار گرفت.

در همان زمان جریان دیگری شكل گرفت. تعدادی از آهنگ سازان خود را به تغییر "7 نت به 12 نت" محدود نكردند و به دنبال فواصل و هارمونی های نامكشوف، جستجوی خود را آغاز نمودند. در این جستجو به دنیای میكروتونالیته راه یافتند.در واقع اگر برای موسیقی "فرهنگ فواصل" را تدوین نمائیم موسیقی غربی به معنای اخص آن احساس ضعف می نماید، چرا كه محدود به 12 نیم پرده مساوی می باشد.

ولیكن در برداشت غیرغربی موسیقی محدودیتی در انداره فواصل وجود ندارد و همواره میتوان فواصل كوچكتر از نیم پرده را در اصل موسیقایی مشاهده نمود. به این ترتیب حضور فواصل "ریز پرده" یا "میكروتن" یكی از مهمترین شاخص های هر فرهنگ موسیقایی غیرغربی است.

در تاریخچه موسیقی غربی تا قبل از اعمال اعتدال و تبدیل گام به 12 نیم پرده مساوی، فواصل كمتر از نیم پرده شناخته شده بوده اند. در سال 1482 موسیقیدان و تئوریسین اسپانیایی به نام "بارتولومه راموس" با اشاره به اختلاف G#/Ab پیشنهاد فاصله ای كوچكتر از نیم پرده را می دهد كه در ساختار دیاتونیك مشاهده نشده و بین این 2 نت قرار دارد.در سال 1555 "نیكولا وینسنتینو" آهنگساز و تئوری پرداز با پیشنهاد تقسیم فاصله اكتاو به 31 قسمت ، سازی به نام Arcioorgan را می سازد كه به گفته خودش موسیقی تمام ملل را به اجرا می گذارد. برخلاف این عده، تعداد دیگری از موسیقیدانان فواصل ریز پرده را برخلاف طبیعت آواز خوانان و احساس شنوایی بشر می دانستند. در دوران معاصر نیز مخالفان ، فواصل میكروتنال را "فواصل ابتدایی" و متعلق به "سطوح پائین فرهنگی" می دانند.